
سلام به همه دوستای خوبمون
پیشاپیش سال نو را تبریک میگیم
سال خوبی داشته باشید
دوستتون داریم
فدای همتون
عیدتون مبارک
چهار شنبه سوری خوش بگذره

اگه بری دق می کنم مثلِ گلا پرپر می شم
ستاره ها کم نور می شن مرگ گلا نزدیک می شن
اگه بری خوبی ها همه پر می کشن
عشق و محبت باهات همسفر می شن
اگه بری غصه امونم نمی ده
آسمون دلش واسم می سوزه و ابری می شه
اگه بری کتاب عشق بسته می شه
روزا تاریک و مثلِ شب می شه
اگه بری رویاهامون بسته می شه
دلخوشیها و اون روزا تیره می شه
اگه بری این آخر زندگیه
آخر عشق خدا و اول بی کسیه
اگه بری قناری ها ساکت می شن
عاشقا غمگین و بی صدا می شن
عاشقم، دست خدا نمی دمت
دوستت دارم، من که رهات نمی کنم




كاش مي شد سرزمين عشق رادر ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش ميشد با نسيمشامگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش ميشد در سكوت دشت شب ناله غمگين باران را شنيد
بعد دست قطره هايش را گرفت تا بهار آرزو ها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيداز نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش ميشد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد كه دلي را شاد كرد بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كاش ميشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش مي شد مثل قوهاي سپيداز لب درياي مهرش آب خورد
كاش ميشد جاي اشعار بلند بيت ها راساده و زيبا كنم
كاش مي شد برگ برگ بيت را سرخ تر از واژه رويا كنم
كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز يك دل غمديده را تسكين دهم
كاش ميشد در طلوع باس ها به صنوبر يك سبد نسرين دهم
كاش ميشد با تمام حرف ها يك دريچه به صفا را وا كنم
كاش ميشد در نهايت راه عشق آن گل گم گشته را پيدا كنم


نمي گم عوض شدي نه تو هنوزم مهربوني
حدسش رو من زده بودم نمي خواي پيشم بموني
روزاي اول اين عشق اشتياقت تازه تر بود
حالا با صد التماسم واسه من شعر نمي خوني
بعضي وقتا اگه حرف و خبري جايي نباشه
نمي ري ديگه سراغ قصه هاي خودموني
گفتي تنها نامه ي من تو دس همه ست عزيزم
نامتو من بفرستم حالا به كدوم نشوني
بنويسم روي پاكت با يه تيكه ياد غربت
برسه به يه ستاره به يه عشق آسموني
پشت پنجره نشستم واسه ي تو مي نويسم
كه شايد رد شه از اينجا ايه ي محو جنوني
يه روزي خوندم يه جايي از عزيز بي وفايي
واسه ي دوام يك عشق عاشق و بايد بروني
بهترين جمله ي دنيا فكر كنم همينه زيبا
عمري دنبال تو بودم اوني كه مي خوام هموني
صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزيزم
تو كه نيستي مثل اونها تو خود رنگين كموني
نه جواب نامت اين نيس اون و بعدا مي نويسم
كه سلام گلدونا رو به گلاشون برسوني
گفتم اين رو بنويسم كه دوست دارم عزيزم
بيشتر از تو مي دونم كه تو اينو نمي دوني

نمي بخشمت !
بجاي آنكه در خلوتِ خويش
پيالهي شرابِ شادي هايم را
شعر بريزي
و از شانههايم تا آسمان بالا روي
دزدانه
با تسبيحِ تزويرِ خويش
كدام خدا را شيطان مانده اي
كه تمامِ حقيقت مرا حقير مي كني.
چطور ببخشمت !
وقتي از عطرِ عريانِ عاطفه ام
بويي به بالايت نمي بينم .
و هنوز
پيراهنِ رؤياهايت بوي پريروز مي دهند
چطور ببخشمت
وقتي آهسته پا به خلوتِ خيالم مي گذاري
تمام رؤياهاي روستائي ام را
رَم مي دهي
نمي بخشمت مگر
حماقت خويش را
بر سنگ صداقتم بشكني
و آيينهاي برايم بياوري
تا تمامِ تنهايي هايم را
قسمت كنم .

گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن1
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?

گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟
تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟
نمی دانم کِی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟
که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!
و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم!

به آنكه حتا دشنه اش را عاشقم
چون دوستت مي دارم
حتا آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصلهات كه بگذرد
من زرد مي شوم
روسري زردت كه از كوچه عبور ميكند
عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند
غريب ميمانم
و تنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز ميمانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانندهي مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بردهاند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم

سالهاست
گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچهي خويش پر مي زنم وُ
هنوز غربت تلخ هميشه را،
مزه مي كنم
من خسته ام
و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست
كافي ست دگمهي پيراهنِ پريروزم را باز كني
تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشيني.
من خيسِ خستگي ام
بيا شانه هايت را
بالش خيلِ خستگي هايم كن
شايد شبي
زخمهايم را زمين بگذارم .

روزهايي كه تورا.
خواب كه نميبينم انگار مردهام
و تورا.
تورا در شبي خواهم ديد
كه خواب نميبينم.

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
خودم را عاشقانه تر از پيش
صدا زدم :
مریم
و باز پاسخ از دهانِ تو شنيدم !!
تو كيستي كه بر تماميت من
هميشه حميـّت خويش را
انگشت مي زني ؟
حتا زير آسمانِ اشكهايِ من
گونه هاي سرخ تو
خيس مي شوند
تو كيستي؟
كه دلم مي خواهد
تا فرصتي فراهم هست
با خودم آشتي كنم
شايد هنوز ردِ پايِ اسبم را
كوچه هاي عشق تو گواهي دهند
مي خواهم با خودم آشتي كنم.

تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

بنويس
خاطرات آينده را
و مقدر كن احتمال ديدارمان را
در قيامتي نزديك
طوري كه هيچ يادم نيامده باشد
طوري كه هيچ يادت نيامده باشد بنويس
نام كوچكم را بزرگ
درست كنار نام خودت
و در خاطرات آينده
مصور كن
آفتاب بماني

انگار كه يك جا نوشته بود
آن شب كه تو با من يكي شدي
آن شب كه شعر من به تو از سهم زندگي
خود آمده در خلوت ما قصه ها نوشت
آن شب كه تو از راز دلم باخبر شدي
از آرزوي آمدن فصل ديگري
وقتي كه فقط گوش افق
از تب پرواز بشنود
وقتي كه عشق، زمزمه واژه ها شود
وقتي نگاه رهگذران با غم هم آشنا شود
وقتي زلال آينه ها سهم هم شود
انگار كه تقدير گفته بود
انگار كه يك جا نوشته بود
من بايد از اين محنت فردا به تو مي گفتم
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?
روزگاري رازِ زيبايي زنبق ها را نمي دانستم!
دستم به دستگيره ي دل سپردن نمي رسيد!
چشم چكامه هايم ضعيف بود!
پس با عينك ِ عشق به آسمان نگاه كردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بي حصاري ِ آواز!
به پولك ِ سرخ ماهي تنگ!
به چهره ام در آينه ترك دار!
نگاه كردم و دانستم!
دانستم كه جهان،
كوچكتر از كره در س جغرافي دبستان است!
دانستم كه كليد ِ تمام قفلهاي ناگشوده ي دنيا،
همه اين سالها در جيب من بود و بي خبر بودم!
دانستم كه مي شود با يك چوب كبريت،
خورشيد ِ عظيمي را در آسمان روشن كرد!
دانستم كه گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشيدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهاي گزنده ي عسل آسان است!
حالا از پس همين عينك به زندگي نگاه مي كنم!
در پس همين عينك چشم به راه تو مي مانم!
در پس ِ همين عينك مي گريم
و روزي،
در پس ِ همين عينك خواهم مرد!
آي!
قاريان ِ خاموش ِ گريه هاي من!
ديگر از دوري ِ دستهاي و ستاره ها زاري نكنيد!
من در تاب و تاب اين ترانه هاي تنهايي،
به جاي تمام شما گريه كرده ام!?
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمي دانم چرا؟
دريا را هم که ديدم
به ياد تو افتادم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوست دارم

زرد ِ زرد ِ زرد
درست مثل خورشيد
كي مي گه زرد رنگ بديه؟
...
دلم تو را مي خواهد
به تمامي !
کاش بيايي
و
من را ا به باغ ستاره ها ببري
(دلم يه بغل ستاره مي خواد
مي چيني برام ؟!)
...
دلم يه لبخند مي خواد
كه رو لبت بمونه
...
دلم يه عالمه امنيت مي خواد
...
دلم سردشه
يه آغوش گرم مي خواد
كه توش گم شه
...
تو نيستي
سكوت اما هست
آسمان ِ من نيست
رنگ آبي اش اما هست
دل ِ من چقدر تنهاست زير اينهمه سقف
...
دلم مي خواد فردا با لبخند از خواب بيدارشم !
دلم مي خواد بيدار كه شدم همه جا پر باشه از عطر ِ گل ِ مريم
همين !!!!

مي خواهم با تو بمانم
مي خواهم از تو بگريزم
ميان اين همه ديوار
نه راهي در پيش
نه راهي در پس
زمين به هم دردي با من تكاني مي خورد
همه جا باد است و لرزش
سكوت را هم ياراي هم دردي با من نيست
به كجا بگريزم اي يار
اي يگانه ترين يار
جستجوي بي پاياني در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم يافت
ترا در مخفي ترين خلوت درون
ترا اي فرشته كوچك انتظار
ترا اي فرشته عذاب زندگيم
با يافتن تو
جستجوي دوباره اي آغاز خواهم كرد
به درون تو
اين راه را برگشتي هست؟


دائم برای دیدن هم دیر می کنیم
وقت قرارها همه تاخیر می کنیم
اول برای عشق همه می دویم
اما اواسطش همه گیر می کنیم
وداع.......
لحظه ودامون اون روز تماشایی بود
تو سکوت هر دو فرد یاد بی فردایی بود
آه سینه سوز تو هق هق گریه های من
لحظه سرودن سرود تنهایی بود
بغض نفسم رو بسته بود
حلقه اشک بین ما نشسته بود
جمله هر گز فراموشم نکن تو گلوم شکسته بود

دلم می لرزد از تنهایی، از بی کسی
و در این راه پر پیچ وخم زندگی
بی پناهم
دستهای من تو را می جوید
در این وادی عطش زده .
و چشمان منتظرم بی تو
به خواب ابدی فرو می روند
بر من طلوع کن تا از حرارت نگاه تو زندگی را آغاز کنم.
بر من طلوع کن تا لحظه لحظه در عشق تو اشباع شوم.
بر من بتاب تا با تو حیاتی جاودان بیابم.

تا در اين دهر ديده كردم باز
گل غم در دلم شكفت به ناز
بر لبم تا كه خنده پيدا شد
گل او هم به خنده اي وا شد
هر چه بر من زمانه مي ازود
گل غم را از آن نصيبي بود
همچو جان در ميان سينه نشست
رشته عمر ما به هم پيوست
چون بهار جوانيم پژمرد
گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد
يا دلم را چو روزگار شكستي هست
مي كنم چون درون سينه نگاه
آه از اين بخت بد چه بينم آه
گل غم مست جلوه خويش است
هر نفس تازه روتر از پيش است
زندگي تنگناي ماتم بود
گل گلزار او همين غم بود
او گلي را به سينه من كاشت
كه بهارش خزان نخواهد داشت


