آن روز در نگاه تو و خنده بهار مي شد به منتهاي شكفتن اشاره كرد
مي شد ميان چشمك ياس و نسيم صبح دل را فداي چشم نجيب ستاره كرد
هر صبح با صداي تو بيدار مي شوم در قلب من هميشه مي آيد صداي تو
هر چه نگاه عاطفه و اشك شبنم ست با قطره هاي ساكت باران فداي تو
اي انتظار خسته گل هاي رازقي تو يادگار ميخك و ياس و شقايق ي
تو بردي از ميان سكوتم دل مرا تو معني سرودن پاك حقايقي
تو جاده رسيدن قلبي به آسمان من بي تو ذره ذره بدان آب مي شوم
تا سرزمين سبز تجسم مي آيم و در بين راه عاشق مهتاب مي شوم
تو با وفاترين افق دور مبهمي يادت كنار ساحل دل تاب مي خورد
هر قوي تشنه اي كه ترك مي خورد دلش از بركه لطيف دلت آب مي خورد
نقاشي تمام افقهاي عالمي نقاشي ام بدون تو بي رنگ مي شود
در شعر من هميشه تو معناي بودني قلب غزل براي تو دلتنگ مي شود
تو قصه مهاجرت غم ز شهر عشق تو ماندني ترين گل خوشبوي ميخكي
تنها تو بال عاطفه را ناز ي كني تو مهربان ترين گل زيباي پيچكي
تب مي كند بدون تو احساس پاك عشق جز تو چه كس نگاه مرا ناز ميكند
جز تو چه كس نگاه مرا ناز ميكند جز تو چه كس كنار دلم مي نشيند و
روح مرا روانه پرواز ميكندهر وقت شهر پنجره ها باز ميشود
من ابتداي نام ترا گوش مي كنم وقتي به عشق مي رسم از لذت نگاه
غم را به حرمت تو فراموش ميكنم آن لادني كه كاشته اي در دلم هنوز
گاهي دلش براي دلت شور مي زندپروانه اي ز باغ تبسم مي آيد و
دل را به سوي شمع پر از نور مي زند احساس من هميشه پر از قطره هاي عشق
قلبم بدون نام تو دلگير مي شود هر صبح نغمه هاي من و قلب عاشقم
بر برگ هاي عاطفه تكثير مي شودتو بهترين حكايت گل هاي نرگسي
با چشم تو نگاه پر از ياس مي شوددر لا به لاي عاطفه هاي نوازشت
عطر نجيب خاطره احساس مي شود تا آخرين نگاه به ياد توام بدان
دل هر چه مي كند همه آن براي توقلب مرا كه برده اي و رفته ام ز دست
قلب تمام عشق پرستان فداي تو

